دلتنگ تو هستم و بهانه گیر شدهام. عصبانی میشوم، قهر میکنم، با خودم یکی به دو میکنم، میجنگم اما به تو نمیگویم که دلتنگم. حرف دلم را پنهان میکنم، دلتنگیام را به زبان نمیآورم و میترسم. از واکنش تو میترسم. از اینکه به زبان بیاورم و پاسخی نشنوم، از اینکه اعتراف کنم و اهمیتی نداشته باشم، از اینکه بگویم و انتظارش را نداشته باشی میترسم. من از تو چه میخواهم؟ خودم هم نمیدانم. گاهی فکر میکنم هیچ چیز و گاهی انگار خیلی چیزها. از اینکه در این پیچیدگی گم شوم، از اینکه چشم باز کنم و ریسمان انتظار به دور دست و پایم پیچیده باشد میترسم. از اینکه خواستن من تو را بترساند، تو را از من دور کند و از من بگیرد هراس دارم. فکر میکردم حرف زدن با تو باید آسان باشد یا اینکه اقرار کنم با تو بودن را بدون اینکه انتظاری داشته باشم دوست دارم. اما حرفها انگار در گلوی من مخفی شدهاند و به زبان نمیآیند. دلتنگ تو شدهام و باید یاد بگیرم که این دلتنگی را با تو درمیان بگذارم و از آن نترسم. تو که آخر نگفتی آدمی چه میتواند بکند با خواهش جان آقای عزیز.
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
تاريخ: چهارشنبه
30 آبان
1397 ساعت: 0:52