گرگ و میش هوا از خواب پریدم. از کابوسی که حالا هیچ از آن به خاطر ندارم. همه جا تاریک بود و آتش ترس از وجودم زبانه میکشید. چیزی روی سینهام سنگینی میکرد و تلخیای ته گلویم را میسوزاند. چشمانم را دوباره بستم و پتو را تنگتر به خودم فشردم، زانوهایم را بغل کردم و به همان حالتِ مچاله آنقدر ماندم تا خوابم برد. عجیب بود که خواب تو را دیدم. تو را در حال گذر از عرض خیابانی دیدم که به خانهات منتهی میشد. مهربانی سرشار چشمهایت و گرمی صدایت را هنوز به خاطر دارم.
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان