یک مغز ندارم. دو تا دارم. یکی متجدد و مدرن، اون یکی سنتی و عقب مونده. اون مدرنه به آزادیت احترام میذاره، از گذشت و بزرگواریش سرمسته، با ظرافت از خودش شعور و درک نشون میده. اما اون یکی میخواد که فقط مال من باشی، حاضر نیست تو رو با کسی شریک شه، با اولین زنگ تلفن ناآشنا از جا میپره، با یک صورتحساب رستوران نامعلوم هزار جور فکر و خیال میکنه، با کوچکترین تغییر عطری تو هم میره، وقتی دوباره ورزش رو از سر میگیری یا لباس نو میخری نگران میشه، شبها وقتی تو خوابی لبخندت براش مشکوکه، از فکر اینکه یک زن دیگه ببوسدت، که کسی بازوشو دور گردنت بندازه، که پاهای کسی زیر بدنت باز شه حاضره دست به قتل بزنه... یک خزندهای در ته وجودمه، با چشمهای زرد و نافذ و همیشه هوشیار که هرگز آروم نمیگیره، این منم ژیل، این هم منم. حتا با کلاسهای فشرده و دو هزار و پونصد سال تعلیم و تربیت، نمیتونی از عشق این جنبهی حیوونی و غریزیش رو جدا کنی.
| اریک امانوئل اشمیت |
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان