خرید بک لینک

«بگذار برود!» این به خیال مرگان آسان میآمد. فقط به زبان خیال. چون او در هیچ دوره عمر خود، این جور که در این دم، با شویش احساس یگانگی نکرده بود. ناگهان چیزی را گم کرده بود که درست نمیتوانست بداند چیست؟ به نام شوی بود سلوچ اما به حس، چیزی دیگر. شاید بشود گفت نیمی از خود مرگان گم شده بود؟ نمیدانست. نه دست بود و نه چشم بود و نه قلب. روحش، حساش، خودش گم شده بود. سقف از فراز و دیوارها از کنار او کنده شده بودند. احساسی مثل برهنه ماندن. برهنه از درون، برهنه بر یخ. دستههای او را تهی کرده بودند. برهنه. درست اینکه برهنه و تهی روی رویهی یخ بستهی آبگیر کنار حمام هاج و واج مانده بود. برهنه و بیسایه. آیا میتوان پیکرهای یافت که بیسایه باشد؟ احساس مرگان از خود چنین بود: برهنه، تهی، بیسایه. ناامنی و سرما. قلبش میتپید؛ تکه زغالی گداخته در سرماهای نیمهشب. ناگهان میسوخت. چیزی میسوزاندش. کهنه خاکستری که همه چیز روزگاران مرگان را پوشانده بود، یک دم از روی قلب او روفته میشد. چیزی گم و گنگ، چیزی از یاد رفته در سینهاش سر بر میآورد: سلوچ. عشقی کهنه، زنگ زده، مهری آمیخته به رنج، حسی ناگهانی، دریافت اینکه چقدر سلوچ را میخواسته و میخواهد!

محمود دولت آبادی

پن: چقدر میخواسته و میخواهمت...


برچسب: نویسنده: اشکان کریمیان تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 8:22

صفحه بندی