از خستگی کار و درس به خواب پناه میبرم. نه به اختیار، که خستگی خود پلکهایم را میبندد و امانم نمیدهد. اما در همین یک ساعت خوابِ بعدازظهر، با تو سر و کله میزنم. خواب تو را میبینم. خوابی که دیدهام در خاطرم نمیماند اما بیدار که میشوم و چشمهایم را که باز میکنم، تپش قلبی که گرفتهام نشان از خواب دیدن است. از تخت بیرون نمیآیم، چشمهایم را بسته نگه میدارم، دلتنگی به مغز استخوانم میرسد، سینهام تنگ میشود، می خواهد بترکد و قلبم چون پرندهی زخمی خودش را به دیوار سینهام میکوبد تا آزاد شود اما نمیشود. همیشه بیدار که میشوم گلویم احساس خفگی دارد، نفسهایم به شماره میافتند، به تاریکی زل میزنم و دستانم دنبال تو میگردند، لبهایم در تمنای جرعه آبی از دستان تو هستند ولی به جایش استیصال و خفگی در هوای اتاق پر میشود و چکههای اندوه از سقف و دیوارها میبارد. من خستهتر و درماندهتر به دنبال تو میگردم و تصویرت را به خاطر میآورم و دستهایت را که به مهر دور شانهام حلقه میشدند. اما مجاب نمیشوم. خاطرات کفاف این اندوه، این دلتنگی و این پریشانی را نمیدهند و تو نیستی. تو در من تمام نمیشوی.
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان