شنیدهاید که «یک وقت هم یک احمق سنگی در چاه میاندازد که هزار عاقل از درآوردن آن عاجزند»
شده حکایت من این آخر سالی. خیلی وقتها هم سرت را انداختهای زندگیت را میکنی که به زور دست غصه را میگیرند پرت میکنند در زندگیت. آخ آدمهای نادان، آدمهای کمشعور و بیشعور، آدمهای بیفرهنگ و مدعی تمدن. انسان قرن بیست و یک. متحرکِ بیخرد.
سرم سودای انفجار دارد، قلبم از غصه هزار پاره شده، مغزم از حماقت آدمها بیمار. درد گرفته همهی تنم. همچنان امتحان قوی بودن پس میدهم اما دندان به جگر گرفتن جایی که نباید، حرام است. که شبیه ظرف سرریز شده بودم، اشک ریزان از همه دنیا گله داشتم و داد حق میزدم. کجا داد زدن وقتی ظلم به تو میشود اشتباه است؟ خشم فرو خوردهام، آتشفشان در حال انفجارم. غمگینم.
تمام میشود این روزها غمم این است که این آدمها هنوز هستند.
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان