قربانِ قد و بالایتان ، نه که شکوه کنم یا بهانه بیاورم فقط قربانِ سرتان وقتِ بریدن از من کاش نگاهی ، عطری ، گرمای نفسی ، صدایی ، گوشهی پیراهنی چیزی توی مشتم میگذاشتید و دستِ خالی با امیدِ ناامید از آغوشتان راهیِ غربتم نمیکردید ، که دستِ کم برای این شبهای پریشانی ، برای تنگی و واماندگی دل ، برای درماندگیهایم ، برای این دست و پا زدنهایم توی بیتابی ، برای این شبهایی که خاطرِ خندههایتان نفسم را میگیرد تسکینی داشتم ..
برچسب: دردت به جان ما شد,
نویسنده: اشکان کریمیان