اومد قبل اینکه سلام کنه گفتیم شمایلت چه نیکوست ، خندید گفت مالِ شما بهتره ، رفت. هفته بعد باز دیدیمش ، گفتیم اسمت چی بود ، گفت دلبر که جان فرسود از او ، گفتیم مگه تو هم بلدی ؟ گفت اسممه ، رفت. عینِ رفتنِ جان از بدن دیدم که جانم میرود... از فردا دیگه نشد از یادش منفک بشیم ،هی نگاش کردیم ، نشستیم روبه روش ، هی از دور پاییدیم ، واسش زیر لبی دوبیتی گفتیم ، رفت و اومد کردیم، طنز پارسی انداختیم در جلوت و خلوت ، راه رفتیم رو ریل ، نی لبک مهرههای پشت ، کودکان توامان آغوش خویش وقتی کسی حواسش نبود ، تو گرما و سرما ، شبان و روزا ، پشت خط موزاییکـا ، جلو شمشادا ، وایساده خوابیدنـا ، نیمه شبها ، قمرها ، عقربها ، دو سیگار یه کبریتـا .تو رَم خیلی اسیر کردیم باس ببخشید اما نحسی افتاده بود ، هرچی آب میجستیم تشنگی گیرمون میومد ، واسه چی ؟ تو فهمیدی ؟
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان