برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
میخواستم ببوسمت، روی پنجه پاهایم بلند شدم که به تو برسم. تنها یک خواب کوتاه بود اما این تصویر به صورتی کاملا واضح در خاطرم مانده است؛ پاشنههای برهنهام که از روی زمین بلند شده و دستانم که دور گردنت حلقه گشته بود. میخواستم ببوسمت و چه مهربان بودی در خواب. انگار که مشتاق بودی، پریشانم بودی، میخواستیام. چه مهربان بودی عزیزدل.
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
با انگشتانت روی تنم راه برو. اسمم را بگو، بنویس، مرا صدا کن. مرا ببین، ببوس، تماشا کن. برای من زمزمه کن، بخوان، با من حرف بزن. دستهایم را بگیر، مرا به خود بفشار، در تنت پنهانم کن.
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
بعدازظهر در حال کتاب خواندن خوابم برد. خواب دیدم که نشستهایم و مثل همیشه حرف میزنیم. اینکه از چه چیز حرف میزدیم را به خاطر نمیآورم اما حافظه دستانم هنوز لطافت و زیبایی موهایت را به یاد میآورد؛ دراز کشیدی کنارم و من انگشتانم را لابهلای موهای سیاهت تاب میدادم. غیرمنطقی است اما کاش هیچوقت از خوابم بیدار نمیشدم. کاش میشد در یکی از همین خوابها جا میماندم.
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان کریمیان